سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
بنى امیه را مهلتى است که در آن مى‏تازند ، هر چند خود میان خود اختلاف اندازند . سپس کفتارها بر آنان دهن گشایند و مغلوبشان نمایند [ و مرود مفعل است از « ارواد » و آن مهلت و فرصت دادن است ، و این از فصیح‏ترین و غریبترین کلام است . گویى امام ( ع ) مهلتى را که آنان دارند به مسابقت جاى ، همانند فرموده است که براى رسیدن به پایان مى‏تازند و چون به نهایتش رسیدند رشته نظم آنان از هم مى‏گسلد . ] [نهج البلاغه]
کبوتر
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» لیوان چای

خسته بودم؛ آنقدر که رمقی برای دیدن و شنیدن نداشتم. برای همین راست رفتم و روی تخت دراز کشیدم. صدای قژ و قژ فنرهای تخت انگار قدیمی بودند.. صدای صحبت می آمد. پلکهایم را باز کردم. زمستان سال 65، توی یکی از اتاقهای نمور پادگان مزداوند(مزدوران) من با همه کودکی ام دراز کشیده بودم و محمدرضا همانطور که با بسیجی های دیگر صحبت می کرد، پسته و فندقها را دانه دانه می شکست و توی دهانم میگذاشت. یکی از بسیجی ها دست دراز کرد و از روی چراغ والوری که وسط اتاق بود کتری آبجوش را برداشت و توی شیشه مربایی که عین لیوان بود آبجوش ریخت. محمدرضا برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت: چای میخوری؟

برخاستم تا لیوان چای را بگیرم. اما او نبود. من بودم با یک اتاق پر از تخت های خالی. شب بود. گفته بودند شب توی پادگان نچرخ. اما نمی توانستم. برخاستم و تا آخرین ساختمان رفتم.شب کم کم رو به سپیدی گذاشته بود که از میان درختهای سر به فلک کشیده و قدیمی پادگان به آسایشگاه برگشتم... انگار نه انگار که خسته بودم...

چای



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ر.رضاپور ( چهارشنبه 94/2/2 :: ساعت 10:4 عصر )
   1   2   3   4   5   >>   >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

لیوان چای
گندم از گندم بروید ... جو ز جو
داستان دو ثانیه ای
ته دیگ باورنی
برخلاف انتظارم
الله اکبر
دهه فجر او نوقتا
محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
جاودانه ها
نامه ای به جوانان اروپا و امریکای شمالی
نقش قارچ در هفته وحدت
غریب تویی نه مادرت
یزید امروزی
التماس دعا
شبهای قرارگاه
[همه عناوین(67)][عناوین آرشیوشده]