سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
روا نشدن حاجت ، آسانتر ، تا آن را از نا اهل خواستن . [نهج البلاغه]
کبوتر
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» ماجرای آن اندوه

امروز یک طلبه جدید داشتیم. 

توی چشمهایش حرفی بود که انگار همیشه تا پشت دندانهایش می آید و همانجا حبس می شود.

تصمیم گروه بود که در هفته یک روز هم من با او کلاس داشته باشم و من که در حرف زدن حریفی ندارم در همان دقایق اول کلاس بند زبان دختر را باز کردم و او با حیرت چیزهایی را گفت و من ...

راستی چرا شما ایرانی ها تغییر کرده اید؟

من در کشورم اگر اسم ایران را روی زمین ببینم آن را برمی دارم می بوسم و می گذارم روی یک جای بلند. اسم ایران برکت است. اسم ایران مقدس است. نه فقط من همه مردم شهرم اینطور هستند. برای ما مسلمانها شما ایرانی ها مقدسید. شما ایرانیها مهمید... اما چرا؟ ... من وقتی وارد فرودگاه شدم و آدمهایی دیدم با لباسهای تنگ یا اگر گشاد بود آنقدر گشاد بود که باز هم همه بدنش نمایان بود. 

وقتی وارد فرودگاه شدم زنهایی دیدم مثل زنهای کشور خودم. با روسری هایی که نه فقط روسری نبودند بلکه مثل ساری هندوها هم بلند نبود. 

نه. به خدا قسم این ایران آن ایرانی که من می دانم نیست. 

در این ایران مردی را دیدم که نانها را زیر بغل گرفته و می دوید. تکه های نان روی زمین می افتاد و مرد خدا را نمی دید. 

در اینجا من زنی را دیدم که به مردش توهین می کرد  مردی را دیدم که علیه رهبر شیعه حرف می زد اما مگر خمینی شما این بود؟ می گویند برای او کشته شده اید. می گویند با دست خالی جنگیده اید؟

حرفهای او تمام نشده بود. ناراحتی در چشمهایش موج می زد. قلبش از شدت اندوه نفسش را در خود می گرفت. دستش را محکم توی دستم گرفتم. لبخندی لبم را گرفت و گفتم: تو چه فکر می کنی؟

دختر نگاهش را به زمین داد و گفت: شما بنیاد مایید. شما ریشه مایید. ما فقط شاخه هایی هستیم که به امید این ریشه زنده ایم. 

انگار قلبم دیگر توان حرکت نداشت. با اینهمه دوباره گفتم: ما ریشه شما نیستیم. ریشه شما اسلامه. ما هنوز هم در جنگیم و جنگ نرم یکی یکی نیروهای ما رو در هم شکسته. دخترهایی که عفت رو از دست دادن یا مردهایی که تعبد رو فراموش کردن یا زنهایی که سبک زندگی اسلامی رو بلد نیستن همه و همه هدفهای این جنگند. اما قرار نیست تا ابد اینطور بمانند. ما اینطوری نمی مانیم .

دختر حالا راحت نفس می کشید. دستش توی دستم بود و نگاهش آرام مرا می پایید. من فقط یک چیز را توی حرفهایم پنهان کردم: شدت شرمساری و نهایت اندوهی را که حالا داشت قلبم را از جا می کند و حرفهایی که تا پشت دندانهایم می آمد و بغض می شد و فرو میخوردمش...



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ر.رضاپور ( پنج شنبه 94/2/24 :: ساعت 10:46 عصر )
   1   2   3   4   5   >>   >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

ماجرای آن اندوه
میثاقنامه خواهران شهید در همایش رسالت زینبی
عمو کربلایی جوانمرد
لیوان چای
گندم از گندم بروید ... جو ز جو
داستان دو ثانیه ای
ته دیگ باورنی
برخلاف انتظارم
الله اکبر
دهه فجر او نوقتا
محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
جاودانه ها
نامه ای به جوانان اروپا و امریکای شمالی
نقش قارچ در هفته وحدت
غریب تویی نه مادرت
[همه عناوین(70)][عناوین آرشیوشده]